تبليغاتX
عشق پنهان


عشق پنهان

انسان موجودی است که درنهایت شکست باز هم تکیه گاهی از جنس خدا دارد......

این آرام شب
که هیچ جنبشی نیست...
ستاره ای در کنار ماه میخندد
ودر لحظه های سراسر سکوت
که ستاره ترانه چشمک وعشق را
نجواکنان میخواند در گوش ماه
وابر حسادت میکند
و دیده ماه بر ستاره می بندد
وماه باز بی تابی میکند در عشق او!
....
چرا ای عاشقانه بیدار
تو ترانهء عشق را سر نمیدهی؟!
من اینجا قلمم آوازه خوان شب وستاره وماه
عشق ومحبت ودوستی ست!
وخورشیدم فردا ...درخشش زیبای خویش
را با نور سلام سپید
بر پنجره ام خواهد تابید
...وآغاز روز
شروع دوباره گی شیدائیم
خواهد شد
ومن در سکوت شب ء ترانه سراودر شروع روز
شاعره وار عاشقی میکنم
با طبیعت خدواند
با عشق
با نعمت زیستن وبا زندگی!
اگه بخوای برای از دست دادن خورشیدی که ندیدی تمام شب را گریه کنی بدون که دیدن ماه را هم از دست خواهی داد(دکتر شریعتی)

نوشته شده در 88/07/19ساعت توسط mahnaz| |

یک اتفاق ساده

وقتی که باور من

از درک مهربانی توعاجز بود

وقتی که زخم تازه ام از بئی باد می ترسید

وقتی که مردم این شهر ، زخم مرا به هیچ گرفتند

وقی که صدای گریه تلخم را آیینه های بزدل و بی درد

                                                دیگر توان شنیدن نداشتند

 

وقتی صدای من از وحشت همیشه تنهایی ، رنگش پریده بود

تو آمدی ...

تا سهم کودکانه قلبم را از دستهای  عشق بگیری

در لحظه نخست

آنجا که چشمهای تو در چشمهای من، در انفجار یک تلاقی رست

تو مثل یک آیینه عاصی و صبور در جستجوی چهره پنهانم آمدی

یک اتفاق بود

                 یک اتفاق ساده و معمولی

      تو تشنه بودی و من

                           من خسته بودم وتو

                                                تو آمدی...

 

نوشته شده در 88/07/14ساعت توسط mahnaz| |

بی تو دور از تو نبودن ...

 

عشق اگر روز ازل در دل دیوانه نبود

تا ابد زیر فلک ، ناله مستانه نبود

نرگس ساقی اگر مستی صد جام نداشت

 

سر هر کوی و گذر، این همه میخانه نبود

 

دوش دور از تو شبی بود که گفتن نتوان

همدمم جز دل افسرده و پیمانه نبود

کاش آن تب که ترا سوخته بود ، مرا سوخته بود

 به فدای تو مگر این دل دیوانه نبود

 

از چه چون شمع سحر، سوختی  ای هستی من

 

تا تو را سایه بال و پر پروانه نبود

من تو بودم همه ، ای خفته چو گل در بستر

قبله گاه دل من ، جز تو در این نبود

بی تو دور از تو نبودن ، هنر عشق و وفاست

                             معجزه ای بود که دیدم

                                           من و افسانه نبود ....

 

 

نوشته شده در 88/07/14ساعت توسط mahnaz| |

من خیلی داغونم گلم

 تو دیگه داغونم نکن

من خیلی از تو بدترم

تکیه به شونه هام نکن

 

 برو که وقتشه بری

برو که خیلی دلخورم

برو برو ، حتی تو رو دست خدا هم نمی سپارم ....

 

با بی خیالی منو نسوزون

حالا که میری

           نشو پشیمون ....

مگه نگفتی دوسم نداری ، چرا نمیری تنهام بزاری .....

دلم با جمله هات آروم نمی شه

برو دیگه

     برو واسه همیشه ....

 

دلم می خواست بازم طاقت بیارم

بازم هر چی که شد "، به روت نیارم

ولی حالا که حرف رفتن افتاد

برو دیگه

      برو باهات کاری ندارم .......

 

نوشته شده در 88/07/08ساعت توسط mahnaz| |

دارم دق می کنم ،  تحمل ندارم

دیگه خسته شدم ، دارم کم میارم

 

دلم تنگ شده و دیگه نا نداره

همش فکر توأم ، همش بی قرارم

دیگه اشکی برام نمونده که بخوام برات گریه کنم

                                               فدای تو چشام ...

دلم داره واسه تو پرپر می زنه

تو رفتی و هنوز خیالت با منه

 

بدون  تو کجا برم ، کنار کی بشینم

تو چشمای کی خیره شم ، خودم رو توش ببینم

 

تو که نیستی به کی بگم ، چشاشو روم نبنده

به کی بگم یه کم نازم کنه ، که بهم نخنده

بدون تو با کی حرف بزنم

                            دردت به جونم

تو این دنیا به عشق کی ، به شوق کی بمونم

                       به جون چشمات از تموم این زندگی سیرم ...

تو که نیستی ، همش آرزو می کنم

                                      بمیرم ...

 

نوشته شده در 88/07/08ساعت توسط mahnaz| |

چه بگویم، نمی دانم...

حال و روزم خود گویای همه چیز است!

نبودنت، زخم عمیقی است که هر چه می گردم مرهمی برایش نمی یابم

به کابوسی می ماند، که گویا تمامی ندارد!

کی صبح می شود،

نمی دانم ... 

این کابوس گویا شب و روزی نمی شناسد!

آرام در دل شب پنهان می شوم

تا صبح، بیداری و بیقراری ، رسم تازه شبهای من است!

روزهای رفته چون سایه بر دیوار اتاقم نقش می بندند

یادت هست؟

از رفتن که می گفتی، صدایم بی صدا در سینه شکست

می دانستم این کابوس به سراغم خواهد آمد ...

باید به خواب می رفتم ... 

این کابوس در تقدیر من بود ...

حالا که نیستی، چشمانم چه بی تاب نگاهت شده اند!

آسمان چه بر من سخت می گیر د...  

روز ها چه عمر درازی دارند.

شبها چه پر تشویش و نا آرامند

بی پناهی دستانم را می بینی؟ می شنوی آوای تنهاییم را؟

هیچ کس صدای ویرانی ام را نمی شنود ...

نمی دانم چقدر نکوهشم می کنند ...  

در روزهای نبودنت از یاد می روم!

آشفتگی و دلتنگی یادگاری بود که بر جا گذاشتی و رفتی ...

یادگاری که تمام لحظه هایم را در خود شکست

چه بگویم ...

نمی دانم!

چشمانم خود گویای همه چیزند ...

                        نبودنت زخم عمیقی است به قلبم

نوشته شده در 88/07/07ساعت توسط mahnaz| |

رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم

بی تو من اسیر دست آرزوهای  محالم

یاد من نبودی اما ، من به یاد تو شکستم

غیر تو که دوری از من ، دل به هیچ کسی نبستم

                                      هم ترانه یاد من باش

                                      بی بهانه یاد من باش

                                       وقت بیداری مهتاب

                                      عاشقانه یاد من باش

نوشته شده در 88/07/07ساعت توسط mahnaz| |

کلماتم در جوی سحر می شویم

لحظه هایم را در روشنی بارانها

تا برای تو شعری بسرایم روشنس

تا که بی دغدغه

                              بی ابهام

                                           سخنانم در حضور باد

این سالک دشت و هامون

       با تو بی پرده بگویم که تو را

                            دوست میدارم تا مرز جنون

                            دوست میدارم تا مرز جنون

 

نوشته شده در 88/07/07ساعت توسط mahnaz| |

 

خاطرم نیست تو از بارانی یا که از نسل نسیم ، هرچه هستی گذرا نیست

هوایت ، بویت ... فقط آهسته بگو  . . . با دلم می مانی . . .

 

نوشته شده در 88/07/06ساعت توسط mahnaz| |

ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره راه رفتن کسی قضاوت کنم کمی با کفش های او راه بروم.....

نوشته شده در 88/07/06ساعت توسط mahnaz| |

به سوی تو به شوق روی تو به طرف کوی تو
سپیده دم آیم مگر تو را جویم بگو کجایی؟
نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی؟
کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم؟ به غیر نامت کی نام دگر ببرم؟
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟
بدست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟
یکدم از خیال من نمی روی ای غزال من دگر چه پرسی ز حال من؟
تا هستم من اسیر کوی تواًم به آرزوی تواًم
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟
بدست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟

 

 

نوشته شده در 88/07/06ساعت توسط mahnaz| |

نخست بخواه٬ آنگاه صبر کن. چندان نخواهد گذشت که پاسخ خواهد آمد .
مثل این همه مردم نباش که حتی پیش از آنکه بیازمایند٬ دست می کشند.
قلبا متقاعد باش که کامیاب خواهی شد٬ تا کامیاب شوی.
جایی برای شک و تردید نگذار.
نوشته شده در 88/07/06ساعت توسط mahnaz| |

به تو می اندیشم

 به طلوعی دیگر، به نگاه خورشید،به لبخندی که در نگاهش دارد

 به تو می اندیشم

 و به گلبرگ گلی در باغچه، وخیال تر شبنم هایش

 به تو می اندیشم

 وبه پروازی بلند ،بالهیی از عشق و صعودی عالی

 همچنان غرق تفکر شده ام و به امید افق های دگر

 باز می اندیشم....

 

نوشته شده در 88/07/06ساعت توسط mahnaz| |

روزها با سرعت برق و باد می گذرد،

 

 چه شاد باشیم چه غمگین،چه خوب باشیم جه بد ،

 

چه بهتر که مانیزبگذریم  از بعضی چیزها..

 

کمی گذشت زندگی را زیباتر می کند چنانچه بهار دشت را

 

 بیایید فارغ از فکر خزان و تا راج زمستان کمی در اندیشه افسون گل سرخ نباشیم...

 

نوشته شده در 88/07/03ساعت توسط mahnaz| |

از لای پرده هر چه می بینم باریک تر از ان است که تو باشی .

 

دوری ات را با هر تقویمی تخمین می زنم.

 

باران های موسمی آغاز می شوند ،پناه می دهم از دست باد ابرهای فراری رابه اتاقی که 

کفاف دلتنگی ام را نمی دهد ..

 

نوشته شده در 88/07/03ساعت توسط mahnaz| |

و تورا به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

 

تو را به جای همه روزگارانی که در آن نزیسته ام دوست می دارم

 

برای خاطر عطر نان گرم

 

برای خطر برفی که اب می شود و برای خاطر آخرین گناه

 

                               و تا ابد تورا دوست می دارم.......

 

نوشته شده در 88/07/03ساعت توسط mahnaz| |

آدم ها بازی را دوست دارن، تویی که انتخاب می کنی اسباب بازیشون باشی یا هم بازیشون..

نوشته شده در 88/07/03ساعت توسط mahnaz| |

تو را نادیدن ما غم نباشد

 که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی

ولیکن چون تو در عالم نباشد

من اول روز دانستم که این عهد

که با من می‌کنی محکم نباشد

که دانستم که هرگز سازگاری

 پری را با بنی آدم نباشد

من از دست کمانداران ابرو

نمی آرم گذر کردن به هر سو

بهشت است آنکه من دیدم نه رخسار

کمند است آن که وی دارد نه گیسو
بیا تا جان شیرین در تو ریزم

که بخل و دوستی با هم نباشد
نخواهم بی تو یک دم زندگانی

که طیب عیش بی همدم نباشد

نوشته شده در 88/07/02ساعت توسط mahnaz| |

اي کاش زندگي را...

جهان به تصادفي زاده شد
و به تصادفي خواهد مرد
و من رها شده ام در بادها.
من
فرشته ي کودک خوش گماني بوده ام
در پي سيمرغي بي نشان
که نشاني خانه ام را گم کرده ام
...
اي کاش زندگي را مجال مردني بود

 

 

نوشته شده در 88/07/01ساعت توسط mahnaz| |

باغبان غنچه نچیدم ز من آزرده مشو

                        پاره های جگر است آنچه به دامن دارم....................

 

نوشته شده در 88/07/01ساعت توسط mahnaz| |


Design By : Night Skin

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان